تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic

انگار در من کودکی بی تاب زندانیست

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 21:58  توسط مانا  | 

نمیدانم کابوس بود یا رویا. همینقدربه یاد دارم که ایستاده بودم روی تختخواب تو-مثل همانروزی که میخندیدی و غر میزدی که هر بار خواسته ای دختری را ببوسی باید تا کمر خم میشده ای- و من هم خندیدم و پریدم روی تختخوابت تا این بار سرت را بالا بگیری ... از روی تختخواب مثل همانروز میپریدم تا روی هوا بگیریم و سرم را روی شانه ات بگذارم و هی داد بزنم می افتیم زمین... این بار اما دستی برای دزدیدنم در هوا نبود و من سقوط میکردم و فاصله خیلی بیشتر از تخت تو تا زمین بود انگار سیاه چاله ای در اتاقت برایم باز کرده بودی تا برای همیشه در سیاهی گذشته دفنم کنی و اینقدر خواب هایت را با خوابهایم آشفته نکنم...

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 11:48  توسط مانا  | 

پرگلك و نوشته هايش را دوست دارم.رك گويي و راحت نوشتنش خيلي به دل آدم مي‌نشيند.اما اين پست امروزش دردي را در من زنده كرده. درد سه سالي كه براي اولين و آخرين بار دلم ميخواست به قول «او» ديوانگي كنم  و فكر كنم فردايي نيست. دلم ميخواست در روي گذشته و آينده ببندم. چشمهايم را هم ببندم و فقط لذت ببرم از لحظه...ميخواستم يك بار در عمر خودم را به گرمي آغوش و سختي شانه هايش بسپارم و به بعدها و لحظه نبودن فكر نكنم، از بس كه بودنش كافي بود براي لحظه‌هايم.ميخواستم براي اولين بار خلاف جهت رودخانه عمرم شنا كنم و قانون زندگي ام را عوض كنم . و فكر كنيد چه سخت است كه يك بار در عمر دانسته بخواهي خطر! كني و همراهت همگام تو نشود. هرگز نتوانستم قانعش كنم كه ديوانگي ام از سر بچگي و احساساتي شدن نيست.انگار براي اولين بار در تمام عمر عاقل شده بودم!

پ.ن. حالا که از دیوانگی نوشتم هوس کرده ام تمام دیوانگیهایی که کرده ام یا آرزویشان را دارم فهرست کنم. شاید بعد بتوانم اینجا بنویسمشان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 18:29  توسط مانا  | 

آرامش کامل را اینجا تجربه کردم. تنها در آغوش شبدرهای خیسی که نمشان از سد لباسها میگذشت و پوست بدنم را نوازش میداد. اینجا که روی نرمی همین شبدرها غلت زدم و زل زدم به آسمان و مثل کودک رویاهایم با ابرها هر چه دوست داشتم ساختم. اینجا که چشمهایم را بستم تا در آغوش همین شبدرها به اوج برسم...

 

  

 

* این روزها انگار دارم پوست می اندازم.بیشتر از هر وقت دیگری شبیه اسمی شده ام که سانی برایم گذاشته: خانم پیاده روی! این را امروز که زیر رگبار عصر پیاده تا خانه می آمدم فهمیدم!

سرگرمی روزهایم این شده که دوربین را  بیاندازم روی دوشم و راه بیافتم در کوچه پس کوچه ها تا تمام چیزهایی را که از نظرم پنهان شده بود حالا ثبت کنم. دارم خودم را با طبیعت آرام می کنم. دارم به یاد می آورم که چقدر لذت بخش است اینقدر بین این سبزی و باران راه بروی تا خودت را فراموش کنی و کرخت بشوی.

دارم به قالب تازه ای فکر میکنم. میدانم مهدی که این را بخواند باز غر میزند به جانم که گفته بودم سیاه رنگ تو نیست ولی مثل همیشه باید خودم تجربه اش میکردم. حالا دارم به رنگی فکر میکنم که خودم باشد. من در آستانه سی سالگی با کودکی هفت ساله در درونم...نمیخواهم زود همه چیز را عوض کنم و باز دلم راضی نشود. اما میدانم همین روزها چیزهای زیادی تغییر خواهد کرد و قبل از همه خودم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 22:12  توسط مانا  | 

تمام روز قبل از ديدنش رو تب داشتم. همه ميگفتن از استرس هست. بعد هم سرگيجه و تهوع و دل پيچه بهش اضافه شد. راست بود. ميترسيدم از ديدنش...شايد هم حق داشتم

تمام مدت حضورم كنار دخترك، وقتي روي پا م نشسته بود،‌ وقتي موهاش رو نوازش مي‌كردم، حتي وقتي كه ديگه خجالتش ريخت و از سر و كولم بالا رفت و دوربين رو ازم گرفت و گفت ميخوام عكس بگيرم....همش صورت جودي يادم ميومد وقتي مدير مدرسه مجبورش ميكرد كه به خاطر لباسهاي كهنه اي كه بهش هديه شده بود تشكر كنه...لباسهاي دخترك من كهنه نبود. خودم كلي گشته بودم و خوشگلترين رو براش خريده بودم. كلي با كاغذهاي كادويي سرو كله زده بودم تا قشنگ بپيچمش. تمام سعي ام اين بود كه بدونه برام مهم بوده. اما وقتي مسوول واحد سرپرستي بهش گفت از خاله تشكر كن دلم ريخت...برق چشمهاي دخترك وقتي بسته كادو رو باز كرد و لباس صورتي رو ديد برام بهترين تشكر بود...اما وقتي در مقابل حرف خانم مسوول سكوت كرد و سرش رو انداخت پايين دلم ريخت...از ديروز دائم فكر ميكنم كاش نرفته بودم ديدنش...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 13:20  توسط مانا  | 

روستای وارنگرود

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 17:30  توسط مانا  | 

تمام طول سفر نگاهم از جاده زیبا و سبز چالوس به صندلی کناری دوخته میشد. جایی که دستان جوان و نرم دخترکی در دستان بزرگ و قوی پدر گره خورده بود...تمام سفر...
+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 23:35  توسط مانا  | 

به شانه ام زدی تا تنهائیم را بتکانی!

به چه دل خوش کرده ای؟

تکاندن برف از شانه های آدم برفی؟

snowman

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 17:17  توسط مانا  | 

 

با تمام اينكه حرف زدن درباره باورها و آنچه كه بر اساس تجربه‌هايم آرام آرام به شخصيتم اضافه شده برايم سخت است، اما تمام توانم را به كار گرفتم تا به زبان درستي خودم را برايش تعريف كنم.

سخت بود چون نمي‌توانستم دليل رسيدن به اين باورها را توضيح دهم. نمي‌توانستم بگويم چرا مجبور شده‌ام خيلي زود با آن  روي بي‌رحم زندگي رو‌به‌رو بشوم. چرا بايد فراموش مي‌كردم كساني هستند كه وظيفه‌شان حمايت از من و كمك كردنم براي رسيدن به آن چيزهايي است كه شايد حقم هستند. چرا بايد به تنهايي از پس خيلي چيزها بر‌ميامدم و چرا خيلي از احساسات را بايد پنهان مي‌كردم تا كسي نگرانم نشود. تا جوانيم باعث نشود فرصتهاي كاري را از دست بدهم و عقب بمانم. تا جوانيم باعث نشود قبل از آنكه دنياي اطرافم و آدمهايش را بشناسم دلم را به دستشان بدم...نه اينكه دل دادن را بلد نباشم، تجربه ام نشان داده بود آن هم بلد بودن ميخواهد و اين بلد بودن لازمه‌اش شناخت است كه زمان ‌مي‌خواهد...

سخت بود بگويم خيلي از چيزهايي كه ميدانستم داشتن و چشيدنشان حق طبيعي من است را به خودم حرام كردم تا آن روزها تمام شود...سخت بود بگويم روزهاي رفته را.

براي او هم سخت بود درك اين اشتياق سيري ناپذير من براي كشف ناديده‌هايي كه زودتر ديدنشان حق من بود. سخت بود عشقم به ارتباط گرفتن با آدمها. سعي در فهم زبانشان . سخت است برايش كه درك كند چرا برايم اينهمه خوشايند است گاهي چارچوب ها را به هم بريزم و هي خودم را ساختارشكني كنم. سخت است برايش كه درك كند گاهي هر چقدر هم عاشق باشي تنهاييت را لازم داري تا روزنه‌هاي فكر و احساست باز شوند و دلت هوايي بخورد. سخت است برايش كه درك كند واقعا عاشق شدن از سرتنهايي و دوست داشتن براي فرار از تنهايي چيزي نيست كه راضيم كند. كه دلم ميخواهد بين هزار آدم دوست داشتني اطرافم دلم ميخواهد كسي را دوست داشته باشم. بين آنها و با آنها. سخت است برايش كه درك كند همين كه به چشم يكي از همين آدم هاي دوست داشتني اطرافم نگاهش كنم يعني قدم اول در شناخت و من كه بدون شناخت نمي‌توانم به آنجايي كه او ميخواهد برسم. كه برايم شناخت و اعتماد و عشق در طول هم قرار دارند...

من گفتنيها را گفتم و او هر چند كه درك نكرد، محترمشان شمرد...نمي‌دانم بتواند اين من اين شكلي را قبول كند يا اين را خواهد فهميد كه شايد آدمي شبيه خودش بتواند آرامش بيشتري را به او ببخشد...فقط اين را ميدانم كه حالا وجدانم كمي سبك است و ميدانم مجبور نيستم نقش آدمي را كه من نيست برايش بازي كنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 10:21  توسط مانا  | 

این که ترجیح بدم به جای با تو بودن تنهای تنها راه بیفتم توی کوچه باغی دوست داشتنی خودم و هی بالا و پایین بروم، که به جای شنیدن حرفهای قشنگ و عاشقانه ات گوشیهای ام پی۴ شرکت را بچپانم توی گوشم و هی thoes were the days گوش کنم، که  ترجیح بدهم به جای اینکه دستهایم را بگیری و با سرانگشتانم بازی کنی، بازوهایم را بغل کنم و بنشینم زیر چنار بزرگ دشت قاصدکهایم که حالا بیشترشان را باد برده و سرم را بگذارم روی زانوها یا تکیه بدهم به درخت و خودم را زیر شاخه های افتاده اش پنهان کنم و هی بلند بلند با مری هاپکینز همخوانی کنم و با دوربین بیفتم به جان نیمکتهای خالی و  شاخه ها و آسمان و دیوارهای پوشیده از پیچک و یاس و رزهای رونده...این که این تنهایی برایم زیباتر از تمام حرفهای زیباتر تو باشد...به گمانم که یعنی دیگر جایی برای تقسیم این تنهایی با تو نمانده است!

پ.ن: اینجاست که باید منصفانه گفت گاهی وقتها هیچ کس تقصیری ندارد...تنها مقصر احساسی است که موتورش خاموش شده است!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 21:52  توسط مانا  | 

 
">Blogroll Me!